بستن
نام کاربری:
رمز عبور:
فراموشی رمز عبور؟ عضویت
به ما بپیوندید
صفحه اصلی عضویت راهنمای عضویت سوالات متداول درباره ما تماس با ما
امروز جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۶
انتخاب رنگ زمینه:
افراد آنلاین :  9
بازدید امروز : 8.073
بازدید دیروز : 13.372
تعداد کل بازدید :  19270189
بهترین حالت نمایش سایت
در مرورگر Firefox
شخصیت از دیدگاه متفکران روانشناسی

شخصیت از دیدگاه متفکران روانشناسی

برای شخص من، این یک سوال کمابیش شخصی است. دکتر عبدالحسین زرین کوب در مقدمة کتاب «دو قرن سکوت» اشاره می کند که هیچ کس، موضوع مورد پژوهش خود را جدای از «خود» و احساسات، برداشت ها، زمینة فرهنگی و خانوادگی اش انتخاب نمی کند و اشاره می کند که انتخاب موضوع، نشان دهندة جانبداری است

یکی از دلایل اقبالِ من به این شاخه از دانش بشری (روانشناسیِ شخصیت)، کنجکاوی ذاتی من در بارة رفتار های انسان است. من همواره با این سوال مواجه بوده ام که چرا انسان ها به گونه هایِ متفاوتی فکر، عمل و احساس می کنند؟ چرا در پاسخ به یک موقعیت یا محرک واحد، دو نفر به شیوه های متفاوتی عمل می کنند؟ چرا یکی پرخاشگری خود را آشکار می کند و دیگری آن را باز می دارد؟ چرا یکی شجاع و نترس و دیگری ترسوست؟ چرا یکی اجتماعی و دیگری خجالتی است؟ چرا ما با خواهران و برادرانمان که در یک محیط پرورش یافته ایم، تفاوت داریم؟ چرا یک نفر در زندگی از نظر ازدواج، شغل و ارتباط با دوستان فردی موفق است و دیگری با همان امکانات در این امور شکست می خورد؟

ولی دلیلِ مسلّط و نقطة عزیمت من به سمت پژوهش دربابِ شخصیت، شناخت انسانی است که خود مسبب تمامی مشکلات و بحران هایی است که در آستانة قرن بیست و یکم گریبانش را گرفته است، قرنی که با دو جنگ خانمان سوز آغاز گردید( تنها جنگ های عراق و افغانستان، پنج میلیونِ کودکِ بی سرپرست بر جای گذاشت)، روزگار قارة سیاهش(آفریقا) هر روز سیاهتر از پیش می شود و مردمانش آنچنان فرهیخته اند که برای محافظت از چند اسرائیلی، فرمان قتلِ عامِ یک نسل را می پذیرند، «بازی های سیاسی» کلمه ای کمابیش پذیرفته و مورد تایید است و شرارت و روان پارگیِ سیاست مداران، تحت عنوان هایی چون صفت ماکیاولیستی موجه جلوه داده می شود. انسان هایش به قدری بی تعهدند که هرگونه وحشت، هراس و فقر را در اطراف خود بی پاسخ می گذارند و همه برای بوسیدن کفش های ممالک پیشرفته، از همدیگر سبقت می گیرند و آنقدر ترسو هستند که برای «برون رفت» از گرداب های هولِ این عصر، راهی جز پناه بردن به دامن «آمریکایی ها» و «اروپایی های» مهربان و خوش برخورد نمی یابند. مسائلی که این قرن را فراگرفته، همچنان طنین وحشت زایی دارد: جنگ هسته ای، آلودگی محیط زیست، سوء استفاده از داروها و مخدرها، جنایت، تروریسم، گرسنگی و روان گسیختگی و بیمارتر شدن  نوع بشر و  ... .

شاید درک بهتری از ماهیت انسان، راهی برای حل مشکلاتِ فراروی ما قرار دهد، کمینه آنکه می توانیم خود و فرزندانمان را از گزند آسیب های این «کژ آیین قرنِ دیوانه» برهانیم و دیوانه های بیشتری به این تیمارستانِ «خوش الوان» تحویل ندهیم. می توانیم در اصلاحِ نظامِ بیمارِ آموزشی خود تلاش کنیم، می توانیم خانواده هایی سالم، پوینده و شاد بسازیم، می توانیم سهمی هر چند اندک در شادمانی های پیرامونیانمان داشته باشیم. درک صحیح از خود و دیگران، ما را برای سازگاری با مسائل جدید زندگی آماده می کند. اهمیت این سازگاری حتی از تولید سلاح های جدید تکنیکی و پیشرفت های فنی و یا کسب بالاترین معیارهای زندگی بیشتر است (بالاترین معیارها برای یک فردِ روان-رنجور چه فایده ای می تواند داشته باشد؟). تاریخ به کرات نشان داده است که هرگاه دستاوردهای علمی نوع بشر در دست انسان های آزمند، ترسو و بدبین قرارگرفته باشد، نتایج فاجعه آمیزی به بارآمده است. لذا چون برآورده شدن بزرگترین امید و آرزوی انسان در گرو شناخت بیشتر وی از خود است،

مطالعة شخصیت می تواند عمده ترین تلاش روانشناسی محسوب می شود. در هر حال، در این مجموعه برآنم که افکار و آراءِ متفکران زیر را بکاوم:

زیگموند فروید- آنا فروید- کارل گوستاو یونگ- هارتمن- مارگرت مالر-هاینز کهوت- اریک اریکسون-آلفرد آدلر- هری استاک سالیوِن-کارن هورنای- اریک فروم- هنری موری- دالرد&میلر- اسکینر- آلبرت بندورا- گلد اشتاین- لوین- آبراهام مزلو- کارل راجرز- مدارد باس- متفکرین بودائی- متفکرین مسلمان- گردن آلپورت- ریموند بی. کتل- اچ جی. آیزنک- ارنست کرچمر- ویلیام شِلدُن- جورج کلی-جولیان راتر- دیوید مک للند- ماروین زوکرمن-آرنولد باس- رابرت پلامین-ژاک لاکان

این متفکران در قالب رویکردهایِ زیر به ارائة نظریات خود مبادرت کرده اند:

روان پویایی(روانکاوی فرویدی، روانشناسی تحلیلی یونگ، روانشناسی «خود»، نظریة روانی-اجتماعی اریکسون)، رویکرد روانشناسی و روان پزشکی اجتماعی، رویکرد رفتار گرایی- رویکرد کل گرایی(گشتالت)- رویکرد انسان گرایی- رویکرد هستی گرایی- رویکردهایِ شرقی- رویکرد صفاتِ شخصیت- رویکرد سرشتی- رویکرد شناختی- رویکرد گسترة زندگی- رویکرد حیطة محدود

جایگاه شخصیت در روانشناسی:

شخصیت نقش مهمی در شناخت رفتار انسان دارد، لکن تنها موضوعِ روانشناسی نیست. روان شناسی به عنوان یک علم آزمایشی و مستقل از اندیشه های فلسفه و فیزیولوژی، در قرن نوزدهم توسطِ ویلهلم وونت پایه گذار اولین آزمایشگاه روانشناسی در سال 1879 در دانشگاه لایپزیک آلمان متولد شد.

علم تازه شکل گرفتة روانشناسی به تقلید از روشِ علوم طبیعی، به شیوه ای تقلیل گرایانه به مطالعة اجزایِ تشکیل دهندة «تجربة آگاه» پرداخت. اگر فیزیک و شیمی بتواند جهان پیرامون را با تجزیه به عناصر بهتر بشناسد، پس چرا نتوان دنیای روانی را با همین روش مطالعه کرد؟

وونت تنها به مطالعة آن دسته از فرآیندهای روانشناسی پرداخت که از طریق روش آزمایشی قابل بررسی بودند (برای مثال، زمان صرف شده برایِ وقوع فرآیندهایِ آگاهیِ مختلف در برابر محرک هایِ متفاوت). در هر صورت، وونت و سایر هم عصران وی که به مطالعة ماهیت انسان علاقه داشتند، تا اندازة زیادی تحت تاثیر روش مطالعة علوم طبیعی بودند.

پژوهشگرانی که این روش را انتخاب کرده بودند، چون فقط به رویکرد آزمایشی محدود شده بودند، تنها می توانستند آن دسته از فرآیندهای ذهنی را مطالعه کنند که تحت تأثیر محرک های بیرونی قرار داشتند و به وسیلة آزمایشگران قابل دستکاری و کنترل بودند. این محدودیت عملا آن ها را در مسیری قرار داده بود که فقط می توانستند فرآیندهایی همچون احساس، ادراک و تجاربی از این دسته را مطالعه می کنند. در هر صورت با این رویکرد، دیگر امکان مطالعة موضوع پیچیده و چند بعدی ای مانند شخصیت وجود ندارد.

در دهه ای اول قرن بیستم، جان بی. واتسون، روانشناس آمریکایی دانشگاه «جان هاپکینز»، در سال 1913، انقلابی علیه کارهای «ویلهلم وونت» به پا کرد. حرکت جدید واتسون که درست نقطه مقابل تاکید وونت بر تجربة آگاه بود، رفتارگرایی نام گرفت. وفاداری واتسون به روش علوم طبیعی بیش از وونت بود، به طوری که وی اعتقاد داشت روانشناسی به عنوان یک علم باید به جنبه های ملموس و عینی انسان، یعنی رفتار آشکار که قابل مشاهده، ثبت و اندازه گیری است، بپردازد

واتسون عقیده داشت که آگاهی، قابل دیدن و آزمایش کردن نیست و برای علم، «بی معناست». روانشناسان تنها باید به محرک های محیطی و پاسخ های رفتاری آزمودنی ها به این محرک ها که قابل دستکاری و اندازه گیری هستند، بپردازند. ثانیا به نظر واتسون، آن چیزی که در درون فرد از دریافت محرک تا ارائة پاسخ می گذرد، چون قابل مشاهده و آزمایش نیست، ارزش مطالعة علمی ندارد.

بدین ترتیب، رفتارگرایی تصویری مکانیکی از انسان به دست می دهد، انسانی که درست مانند یک ماشین بی عیب و نقص به محرک های بیرونی به صورت خودکار پاسخ می دهد. در این دیدگاه، انسان ماشینی بدون فکر است که محرک های گوناگونی بر او وارد می آیند و او متناسب با «یادگیری های قبلی» خود، پاسخی به هریک از محرک ها می دهد. به قول بی.اف اسکینر، شخصیت چیزی بیش از تجمع رفتارهای آموخته شده یا نظام هایِ عادتی نیست. بنابراین مفهوم شخصیت در نزد رفتارگرایان، به چیزی که بتوان آن را به صورت عینی مشاهده یا نظاره کرد، تقلیل یافت، به طوری که در این تعریف، جایی برای مطرح شدن مفهوم آگاهی و یا نیروهای ناآگاهانه باقی نماند. البته رفتارگرایان جدید، به همة تعالیم رفتارگرایانِ اولیه وفادار نماندند و در پژوهش های خود(برای مثال در یادگیری اجتماعی)، جایی به آگاهی فرد در تبیین شخصیت دادند.

رفتارگرایی واتسون، بر اساس تحقیقاتی که دانشمند روسی، ایوان پاولف، انجام داده بود، بنیان نهاده شد. کارهای بسیار پر اهمیت این فیزیولوژیست بزرگ دربارة شرطی شدنِ رفتار، بر طرز فکر و کار واتسون تاثیر عمیقی بر جای گذاشت، به طوری که وی معتقد گردید که با درک مسئلة شرطی شدن، کلید علمی و عینی مطالعة رفتار بشر کشف شده است. این تحقیقات به تاکید بر مسئلة یادگیری انسان منجر گردید، چنانکه روانشناسان یادگیری معاصر، بحث پیرامون مسئلة شخصیت را بخشی از رشتة یادگیری می دانند. در کل، رفتارگرایان دو تاثیر مهم بر مفهوم شخصیت گذاشته اند؛ یکی اینکه یادگیری را موضوع مرکزی و محور شخصیت تلقی می کنند و دو دیگر آنکه شخصیت را مفهومی «عینی»(یعنی مفهومی خارجی و بیرون از ذهنیت انسان) می دانند و بررسی علمی آن را با روش ها و ابزار دقیق، لازم می دانند.

حال درست که واتسون و رفتارگرایان اولیه، بر تمام احساس ها و پیچیدگی هایی که کاربرد واژة شخصیت به ذهن متبادر می کند، خط بطلان کشیدند، اما تکلیفِ آگاهی خاصی که در هر لحظه از بیداری آن را تجربه می کنیم و یا نیروهای ناآگاهانه ای که ما را به انجام کارهایی وادار می کند که هیچ کنترل منطقی روی آن ها نداریم، چه می شود؟

ویژگی های چنین تصویری از انسان توسط زیگموند فروید مورد بررسی قرار گرفت و در رویکرد دیگری مستقل از وونت و واتسون پدیدار گشت. فروید نظام خود را روانکاوی نامید و تاثیر عمیق و پاینده ای بر روانشناسیِ شخصیت نهاد. فروید تحت تاثیر طب بالینی اروپا و به ویژه، استاد بزرگ فرانسوی خود، ژان مارتین شارکو بود. پیش از فروید، طب به عنوانِ واکنشی در مقابل جهالت های قرون وسطی، فعالیت های روانی را به صورت کنش های مکانیستیک و فیزیولوژیک در نظر می گرفت. مثلا پزشک فرانسوی، فیلیپ پینل، به این نتیجه رسید که اختلالات سایکوتیک(روانشناختی) بی ارتباط با اختلالات مغزی نیست (هنوزم که هنوز است، بسیاری از عصب شناسان که در زیست شناسی مشغول فعالیت اند، به مسئلة شناخت  علاقه مندند.)

بخش مهمی از طب بالینی اروپا، مشتمل بر کوشش هایی برای شناخت و درمان اختلالات نوروتیک(عصبی) بود. در طی قرون هجدهم و نوزدهم، این بیماری ها با روش های مختلفی از تلقین درمان می شدند. اصطلاح تلقین، به معنای تغییر رفتار فرد بر اثر قبول بی قید و شرطِ عقیده و یا گفتارِ دیگری و عمل به آن هاست. به تدریج تلقین پایه و اساسِ هیپنوتیزم گردید و برخی از اختلالات نوروتیک، با تلقین هیپنوتیزمی درمان شد. این موارد، تاثیر عمیقی بر فروید و روانکاوی برآمده از آرای او گذاشت.

مفاهیم روانشناسی و روانکاوی معادل یکدیگر نیستند. فروید از روش مشاهدة بالینی استفاده می کرد و هرگز روش آزمایشی را به کار نبرد. فروید به کمک این روش، احساس ها و تجربه های گذشتة واقعی و خیالی زندگی بیمارانش را در طی چندین جلسة طولانی روانکاوی تعبیر و تفسیر می کرد. روش وی با بررسی آزمایشگاهیِ عناصر «رفتار» و یا «تجربة خودآگاهی» تفاوت های بنیادی داشت.

اولین گروه از نظریه پردازانِ شخصیت، تحت عنوانِ روانکاوانِ جدید، به دور از خط فکری روان شناسی آزمایشی و با الهام از روانکاوی فروید شکل گرفتند. این گروه از نظریه پردازان، بر خلافِ رفتارگرایان که به بررسی آزمایشگاهی عناصر عینی رفتار، یعنی واحدهای محرک و پاسخ علاقه مند بودند(مثلا کودک در برابرِ اصرارِ مادر(محرک)، لجاجت(پاسخ) می کند)، هم بر تمامیت انسان و کارکردهای او در دنیای واقعی تاکید ورزیدند و هم به تاثیر نیروهای آگاه و ناآگاه در رفتار عقیده داشتند، در نتیجه بیشتر به استنباط حاصل از مشاهدة رفتار بیماران خود متکی بودند تا به تحلیل کمی خاصی که از روانشناسی آزمایشی نتیجه گرفته می شد.  

در ادامه به دو عامل مهم دیگر در تکوین روانشناسیی شخصیت، یعنی روان سنجی و مکتب روانشناسی گشتالت می پردازم:

روان سنجی: روان سنجی یا اندازه گیری روان شناختی، به ایجاد علم روانشناسی کمک بسیار کرده است. قبل از پیدایش روان سنجی، امکان اندازه گیری خصوصیات روانشناختی از قبیلِ هوش، استعداد، علاقه، انگیزه و صفات شخصیت وجود نداشت. در حال حاضر، حتی با لحاظ کردنِ محدودیت های ابزارهای روان سنجی، این گونه اندازه گیری ها کاملا میسر است.

ریشة روان سنجی معاصر به پژوهش های دانشمند و فیلسوف آلمانی، گوستاو فخنر بر می گردد. وی در خلالِ پژوهش های خود، متوجه شد که بین یک محرک خارجی و یک احساس یا حس درونی، رابطة قابل سنجشی وجود دارد و این رابطه با معیارها و روش های روان سنجی قابل ارزیابی است.

شخصیت از دیدگاه متفکران روانشناسیروانشناسیِ گشتالت:

مکتب روانشاسی گشتالت توسط ماکس ورتهایمر پایه گذاری شد و توسط کورت کافکا و ولفگانگ کُهلر، تداوم یافت. رفتارگرایان به اجزای رفتار توجه می کردند و رویکردشان، حرکت از اجزاءِ رفتار و رسیدن به کلیتِ رفتار(روش استقراء) بود، اما طرفداران مکتب گشتالت، دقیقا در جهت مخالف حرکت می کردند، ایشان معتقد بودند که تجزیة پدیدار هایِ (phenomenon)پیچیده و بغرنج روانی، تضمینی برای شناختن کلیت آن پدیدارهایِ روانی نیست. در واقع، آن ها روش قیاس(حرکت از کل به جزء) را برگزیدند.

به نظر طرفدارانِ روانشناسیِ گشتالت، کل نه تنها بیشتر است، بلکه با مجموعِ اجزای یک پدیده هم تفاوت دارد. رفتارگرایان یادگیری را از جنبة شرطی بودن آن مورد بحث قرار می دادند، در حالی که پیروان گشتالت به آن از بعد بینش و بصیرت می نگریستند.رفتارگرایان پاسخ های ساده به محرک های ساده را بررسی می کردند، در حالی که روان شناسان گشتالت، الگوهای پیچیدة پاسخ های آموخته را در برابر الگوهای پیچیدة میدان های محرک مورد مطالعه قرار می دادند. رفتارگرایان اجزای رفتار را مورد مطالعه قرار می دادند، در حالی که پیروان گشتالت، به کل رفتار اهمیت می دادند.

تعاریف شخصیت

شخصیت، محور اساسی بحث در زمینه هایی مانند یادگیری، انگیزه، ادراک، تفکر، عواطف و احساسات، هوش و ... می باشد یا در واقع، این موارد، «اجزای» شخصیت می باشند. بنابراین، حتی مطالعة بیماران روانی-کنشی را(که بنا به دیدگاه روانشناسان شامل اکثر اختلالات روانی(سایکوزها) نظیر اسکیزوفرنیا، سایکوزهای عاطفی، تمام نوروزها(اختلالات عصبی) و تمام اختلالات شخصیتی و منشی، رفتارهای ضد اجتماعی و ضد اخلاقی، اعتیادها و انحراف ها می شود) می توان جزو امراض شخصیت دانست.

گوردون آلپورت در یکی از کتاب های خود، 50 تعریف گوناگون از شخصیت را ارائه کرد. شخصیت جزء آن دسته از واژه هایی است که همة ما تصور می کنیم معنای آن را می دانیم و درست یا غلط، همواره آن را به کار می بریم.

آدامز معتقد است که اگر هر گاه که ما از واژة «من» استفاده می کنیم، دقیقا بدانیم چه می خواهیم و این واژه به چه چیزی دلالت می کند، شناخت نسبتا خوبی دربارة معنی شخصیت به دست آورده ایم. هنگامی که ما از واژة «من» استفاده می کنیم، در حقیقت تمام اطلاعات دربارة خودمان را در یک واژه خلاصه می کنیم؛ اطلاعاتی از قبیل محاسن، معایب، علائق، بیزاری ها، ترس ها و ... . واژة «من» به چیزی اشاره دارد که ما را به عنوان یک فرد و شخصی منحصر به فرد و متفاوت از دیگران نشان می دهد.

برای شناخت دقیق واژة شخصیت(personality) باید به ریشة این واژه توجه داشت. شخصیت از واژة یونانی «پرسونا» به معنای نقابی که هنرپیشه ها در اجرای نقش های خود به چهره می زنند، گرفته شده است. به سادگی می توان دریافت که چگونه واژة پرسونا برای اشاره به ظاهری بیرونی به کار رفته است، زیرا در حقیقت این چهرة عمومی است که افراد در روابط خود آن را آشکار می سازند.

بر این اساس، غالبا تصور می شود که شخصیت به ویژگی های بیرونیِ قابل مشاهدة ما از سوی دیگران دلالت داشته باشد. بنابراین می توان شخصیت فرد را براساس میزان تاثیرگذاری وی بر دیگران تعریف کرد؛ یعنی اینکه فرد مورد نظر چگونه به نظر می رسد. در واقع اغلب تعاریف لغت نامه ای، در تعاریف خود به جنبه های قابل مشاهدة منشِ افراد، آنگونه که به وسیلة دیگران ادراک می شوند، اشاره می کنند. در زمان ما همین مفهوم از شخصیت به جای مفهوم کلی آن به کار برده می شود. از این لحاظ، شخصیت معادل با شهرت، حیثیت اجتماعی، خصوصیات پسندیدة اجتماعی و روانی، متانت، سنگینی و خوشرویی و بسیاری از «صفت» های مطلوب اجتماعی دیگر به کار می رود، چنانکه می گوییم: «فلانی، آدم با شخصیتی است.»

در مطالعة شخصیت، بتنهایی به عوامل ظاهری و نقش هایی که افراد برای دیگران بازی می کنند، معطوف نخواهیم بود، بلکه به مجموعه ای از ویژگی های اجتماعی و هیجانیِ ذهنی نیز باید اشاره شود، ویژگی هایی که ممکن است مستقیما قابل مشاهده نباشند یا ویژگی های که ممکن است دیگران آن را پنهان کنند و یا ویژگی هایی که ممکن است ما آن را پنهان کنیم.

اگر دقت کنیم، اغلب درکاربرد خود از واژة شخصیت، به ویژگی های پایدار اشاره می کنیم. برای مثال اگرچه بعضی از دوستان ما افرادی آرامند، شاهد آن بوده ایم که گاهی از کوره در می روند و عصبانی می شوند، ولی با این حال باز هم فکر می کنیم که شخصیت آن ها با ثبات، قابل پیش بینی و غیرقابل تغییر است، در حالی که مصرّانه معتقدم که در شخصیت، دگرگونی های فراوانی حادث می شود. نکتة مهم دیگر این است که ارزش-داوری در نزد متخصصان شخصیت پذیرفته نیست و خوب و بدی در شخصیت تعریف نمی شود.

شخصیت را بر مبنای «صفت» بارز، یا مسلط یا شاخص فرد نیز تعریف کرده اند و بر این اساس است که افراد را دارای شخصیت برون گرا یا درون گرا، پرخاشگر و ... می دانند. در واقع چنین فرض می شود که در شرایط مختلف، حالت بارز یکی، پرخاشگری و دیگری درون گرایی است. این گونه برداشت از شخصیت در حوزة تیپ شناسی می گنجد. اِشکال عمدة آن هم این است که با این گونه تقسیم بندی در نظر گرفته نمی شود که فرد انسان بر حسب شرایط و اوضاع و احوال، پرخاشگر یا درون گرا می شود.

تقریبا در دهة 60 از قرن بیستم بود که والتر میشل، از اهمیت نسبی متغیرهای شخصی نظیر نیازها، صفت ها و شرایط موقعیتی در رفتار سخن به میان آورد و سبب اختلاف نظر هایی شد که امروزه با اتخاذ رویکردی تعاملی دربارة اثرپذیری رفتار از صفت های شخصی و شرایط محیطی و اجتماعی و تعامل میان آن ها، این اختلاف نظرها تعدیل شده است.

می توان تصدیق کرد که شخصیت هر فردی بی همتاست، یعنی گذشته از شباهت های بین مردم، هرکسی از ویژگی های منحصر بفردی برخوردار است که او را از دیگران متمایز می کند. بدین ترتیب در زندگی روزمره، شخصیت را به عنوان ویژگی های پایدار و بی همتایی در نظر می گیریم که البته ممکن است در پاسخ به موقعیت های مختلف تغییر کند. در کل، روانشناسان مایلند به جای بحث دربارة ماهیت شخصیت، به تدوین نظریه های مختلف بپردازند. در حقیقت تعریف شخصیت به نوع نظریة هر دانشمند بستگی دارد. برای مثال، کارل راجرز، شخصیت را یک خویشتنِ (self) سازمان یافتة دائمی می داند که محور تمامی تجربه های وجودیِ ماست. یا گردن آلپورت، شخصیت را مجموعة عوامل درونی ای که تمامی فعالیت های فردی را جهت می دهد، تلقی می کند. واتسون، پدر رفتارگرایی، شخصیت را مجموعة سازمان یافته ای از عادات می شناسد. بی.اف اسکینر، می گفت که شخصیت چیزی بیش از تجمع رفتارهای آموخته شده یا نظام هایِ عادتی نیست. اریک اریکسون، معتقد است که رشد انسان در قالب یک سلسله مراحل و وقایع روانی-اجتماعی صورت می پذیرد  و شخصیت انسان، تابع نتایج آن هاست. جورج کلی، یکی از روان شناسان شناختی معاصر، روش خاص هر فرد را در جستجو برای معنای زندگی، شخصیت او می داند و زیگموند فروید، عقیده دارد که شخصیت از نهاد(id)، خود(ego)و فراخود(super ego) ساخته شده است.

برداشت های متفاوت از مفهوم شخصیت، به وضوح نشان می دهد که با گذشت زمان، معنای شخصیت از مفهوم اولیة آن که تصویری ظاهری و اجتماعی بود، بسیار گسترده تر شده است. در حال حاضر، شخصیت به روند اساسی و پایدار دربارة فرد انسان اطلاق می شود. نظریه های مختلف غیر از این توافقِ اساسی در تعریف شخصیت، وجوه تشابه دیگری نیز دارند که عبارتند از:

1. در اغلب نظریه ها، شخصیت نوعی ساخت فرضیه ای  است. در شخصیت، رفتارها تا حدی وحدت و سازمان دارند. به عبارت دیگر شخصیت نوعی پدیدة مجرد(انتزاعی) است که آن را بر اساسِ تفسیر رفتار بیرونی فرد می توان شناخت.

2. در تعاریف موجود شخصیت، بر وجود تفاوت های شخصیتی بین افراد تاکید می شود. در لغت شخصیت، این معنا مستتر است که هر فرد، واحدی منحصر به فرد و به اصطلاح عامیانه «تک» است و هیچ شخص دیگری را نمی توان یافت که کاملا شبیه او باشد. با مطالعة شخصیت افراد، خصوصیاتی که بر اساسِ آن، فردی از فرد دیگر متمایز می گردد، روشن می شود.

3. در بیشتر تعاریف، اعتقاد بر این است که شخصیت را باید از دیدگاه تاریخچة تکامل فردی ارزیابی کرد. شخصیت، در واقع پدیده ای تکاملی و تدریجی است که تحت تاثیرِ بسیاری از عوامل درونی و بیرونی، از جمله وراثت، خصوصیات جسمانی و شرایط اجتماعی قرار می گیرد و رشد و تکامل می یابد.

می توان بر اساسِ همة موارد گفته شده، تقریبا گفت: «شخصیت مجموعه ای سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیات نسبتا ثابت و پایدار است که بر روی هم، یک فرد را از فرد دیگر متمایز می سازد.»

 

نظریه هایِ رسمی در برابرِ نظریه های شخصی

همة ما در تعاملات روزانة خود با دیگران، نظریه های شخصی آشکاری را به کار می بریم. همانطوری که گفتم همة ما تصوری از مفهوم شخصیت داریم و از پیش فرض های معینی دربارة شخصیت افراد معینی که با آن ها در تعامل هستیم، برخورداریم. علاوه بر این، برداشت هایی نیز دربارة ماهیت کلی انسان داریم. برای مثال ممکن است معتقد باشیم که همة انسان ها ذاتا خوب هستند و یا برعکس، همة انسان ها فقط به خودشان توجه می کنند یا اینکه بگوییم همة مردها بوالهوسند و همة زن ها حسودند و یا همة دختران دم بخت به دنبال شوهر پولدارند.

این پیش فرض ها یا برداشت ها، همان نظریه ها و چارچوب هایی هستند که ما اطلاعات حاصل از مشاهده های روزمرة خود را از دیگران، بر اساسِ آن ها شکل می دهیم. ما معمولا نظریه های شخصی خود را بر اساس اطلااعات حاصل از ادراک رفتارهای اطرافیان شکل می دهیم. از این رو، بر اساسِ این واقعیت که نظریه های ما حاصل مشاهدات ما هستند، نظریه های شخصی همانند نظریه هایِ رسمی هستند. با وجود این، نظریه های رسمی دارای ویژگی هایی هستند که آن را از نظریه های شخصی افراد متمایز می کند. تعداد داده های حاصل از مشاهده بر روی افراد در نظریه هایِ رسمی بسیار بیشتر است، در حالی که نظریه های شخصی بر داده های حاصل از مشاهدة پیرامونیان ما شکل می گیرد. در ضمن نظریه هایِ رسمی از عینیت بیشتری برخوردار است، زیرا مشاهده های دانشمندان، بسیار کمتر به صورتِ آرمانی تحت تاثیر ارزش ها، نیازها، ترس ها و علائق آن ها قرار دارند، در حالی که در نظریه های شخصی، تفسیر اعمال و ارزیابی واکنش های آن ها، تحت تاثیر احساس ها و اندیشه های شخص صورت می گیرد، به صورتی که واکنش های آن ها نسبت به موقعیت را بر اساس رفتاری که انجام خواهیم داد و احساسی که خواهیم داشت، ارزیابی می کنیم. تفاوت دیگر بین نظریه های شخصی و رسمی، آزمون شدنِ مرتبِ نظریات رسمی به وسیلة دانشمندانی است که واضع آن نظریه نیستند. یک نظریة رسمی در معرضِ آزمون های عینی و آزمایشی قرار دارد و در نتیجه در پرتو نتایج حاصل، ممکن است مورد حمایت قرار گیرد، اصلاح شود و یا به کلی کنار زده شود، لکن در نظریه های شخصی، هنگامی که ما نظریه های شخصی خاصی را در بارة دیگران یا فرد به خصوصی پیدا می کنیم، به طور یک جانبه تنها به رفتارهایی توجه می کنیم که نظریة ما را تایید می کنند و رفتارهایی را که با آن مغایرت دارند، نادیده می گیریم.(این گونه نظریات، در شخصیت سنجی اساتید توسطِ خود ما یا مثلا در قضاوت هایی که دربارة نژادها داریم، متجلی است)

در هر صورت، هدف علم دستیابی به بیشترین عینیت بدون ارزشگذاری توسط ذهنیت افراد و به صورت بی طرفانه است. البته روانشناسان، مولفه های ذهنی نظریه های شخصیت، یعنی این نکته را که آن ها ممکن است شرح حالهای مبدلی(مثلا شرح حال خود واضعِ نظریه) باشند، تصدیق می کنند. چنین مطرح شده است که نظریه پردازانِ شخصیت، رویدادهای زندگی شخصی خود را به عنوان منبع اصلی داده های تجربی در نظر گرفته اند. علاوه بر این، برداشت های بنیادین نظریه های مختلف شخصیت در بابِ ماهیت انسان، به وسیلة طیف کاملی از عوامل فردی و انگیزش هایی که بر هر نظریه پرداز به عنوانِ «فرد» تاثیر می گذارد، شکل می یابد. البته این موضوع تعجبی ندارد، چون نظریه پرداز شخصیت هم بالاخره انسان است و مانند هر انسانی، دارای تجاربی است و به سختی می تواند چیزی را که با تجربه هایش مغایر است، بپذیرد.

در ادامة این مجموعه، هرجا که از هر نظریه پردازی نامی به میان می آید، سعی می کنم مختصری از تاریخچة زندگی این فرد را در متن بگنجانم. در اینجا باید نکتة مهمی در رابطة فریبندة بین نظریة شخصیت و تجربه های زندگی نظریه پرداز بیان شود: احتمالا تجربه های زندگی صرفا بر رشد نظریه اثر نمی گذارند، بلکه بالعکس، این نظریه است که خاطرات زندگی گذشتة نظریه پردازان را تحت تاثیر قرار می دهد. نظریه پردازان معمولا زندگینامه هایشان را در اواخر عمر، یعنی هنگامی که نظریه های شخصیت خود را ارائه کرده، استحکام بخشیده و ار آن دفاع نموده اند به رشتة تحریر در می آورند. بدین ترتیب ممکن است سال هایی را که نظریه پرداز صرف گسترش و ابراز وفاداری نسبت به نظریة خود کرده باشد، یادآوریِ تجربة زندگی گذشتة وی را تحت تاثیر قرار داده باشد؛آیا تنها رویدادها و وقایعی که به نظریه مهر تایید بزنند، به یاد می آیند؟ در هر حال، باید بدانیم که بین نظریه و گذشتة نظریه پرداز رابطه وجود دارد. مثلا شیوة رفتار پدر و مادر فروید سبب شد که بذر اندیشة عقدة ادیپ در ذهن فروید بارور شود، یا فقر شدیدِ آبراهام مزلو منجر به وضع سلسله مراتب نیازها در نظریة وی شده است.

شخصیت از دیدگاه متفکران روانشناسی

برداشت هایی از ماهیت انسان: فرضیات اساسی نظریة شخصیت

هر نظریه پرداز برداشتی از ماهیت انسان دارد که به تعدادی از سوال های بنیادی مربوط به سرشت انسان که هنوز هم مطرح هستند، مربوط می شود. سوال هایی که در کارهای شعراء، هنرمندان و فلاسفه همواره به طریقی منعکس می شود:

آیا ما آگاهانه اعمال خود را جهت می دهیم یا آن ها به وسیلة نیروهای دیگری کنترل می شوند؟ آیا ما بازیچة تقدیریم یا سازندة سرنوشت؟

آیا ما بیشتر تحت تاثیر وراثت(طبیعت) قرار داریم یا تحت تاثیر محیط(پرورش)؟

آیا شخصیت ما توسط رویدادهای اوایل زندگی شکل می گیرد یا اینکه تحت تاثیر تجربه های دوران بزرگسالی ما قرار دارد؟ آیا واقعا گذشته ها، گذشته؟

آیا شخصیت هر انسان بی همتاست یا اینکه الگوهای کلی شخصیت وجود دارند که با شخصیت بسیاری از افراد انطباق دارند؟

آیا ما صرفا برای حفظ تعادل فیزیولوژیکی یا حالتی از توازن برانگیخته می شویم یا میل به رشد و نمو رفتار ما را شکل می دهد؟

اساسا آیا نوع بشر خوب است یا بد؟ شریر است یا نیک یا به قول نیچه «فراسویِ نیک و بد؟»

مک کیشه می نویسد: «درست همان طوری که رفتار فرد تحت تاثیر «نظریة شخصی» دربارة ماهیت انسان قرار دارد، سیر روانشناسی نیز از برداشت های روانشناسان دربارة ماهیت انسان اثر می پذیرد». در ادامة این مجموعة «سریال مانند»، برای تمام نظریه پردازان و رویکردهایشان، برداشت های زیر که مربوط به ماهیت انسان اند، بررسی می گردند:

1 . ارادة آزاد یا جبرگرایی:

یکی از سوال های اساسی که هر انسان دائما از خود می کند، این است که احساس ذهنی اختیار یا آزادی عمل افراد تا چه اندازه واقعیت دارد؟ افراد تا چه اندازه آزاد اند و اختیار دارند که رفتار های روزانة خود را هدایت کنند؟ و بالعکس، رفتار آن ها تا چه اندازه توسط عوامل خارج از وجود و شعور آن ها تعیین می شود؟ در این رابطه اختلاف نظر بسیار است، برای مثال ژان پل سارتر انسان را به اعلاء درجه آزاد می داند و شوپنهاور(فیلسوف شهیر آلمانی) انسان را اسیر می پندارد.  در حال حاضر نیز تفاوت در این باره فراوان است، برای مثال، کارل راجرز، روانشناس انسان گرا معتقد است که انسان فقط خصوصیات یک ماشین را ندارد و -آنگونه که فروید می گوید- بازیچه ای در دست انگیزه های ناخودآگاه خود نیست؛ بلکه موجودی است که تا حدودی آزادی و اختیار دارد و می تواند خود را بسازد و به زندگی خود معنا ببخشد.

نقطه مقابل این عقیده، نظریة اسکینر است. او که یکی از رفتارگرایان معروف است، اعتقاد دارد که:« انسان مختار، تصور و برداشتی است که ما در غیاب یک توجیه علمی رفتار انسان، به او نسبت می دهیم. به تدریج که دانش ما از انسان بیشتر می شود، این تصورات و پندارهای واهی نیز از بین می رود».

در حال حاضر هیچ یک از این دو مطلب، واقعیتِ ثابت شده ای نیست و پندار من این است که هرگز ثابت نخواهد شد. انسان آزاد است یا مجبور؟ بسته به چشمی است که به آن می نگرد، لکن همیشه «رهایی» به عنوان یک آرمان(و نیز در مقامِ یک تفسیر از رهایی و نه به معنای «رهایی فی نفسه»)، می تواند مسیر حرکت بشر را تعیین کند.

2. منطقی و غیر منطقی بودن

پرسشی که در این زمینه مطرح می شود، این است که بشر آیا از اساس موجودی منطقی است و منطق او تاثیر اساسی در رفتار روزمرة او دارد؟ آیا به طور کلی شخصیت انسان توسط منطق و عقل او هدایت می شود؟ یا اینکه سبب اصلی رفتارهای او، عوامل غیر منطقی هستند؟ البته هیچ روانشناس یا روانپزشک صاحب اعتباری ادعا نمی کند که انسان کاملا منطقی یا کاملا غیر منطقی است. برای مثال، جرج کلی، از آن دسته فرآیندهای منطقی که انسان ها آن ها را مورد استفاده قرار می دهد، به عنوان مدلی برای ساختن نظریة شخصیت خود، استفاده کرد. جرج کلی انسان را به عنوان «دانشمندی» تلقی می کند که فرآیند عقلی و شناختی او، در تعیین رفتار و شخصیت او اهمیت ویژه ای دارد. این درست برعکس نظریة فروید است. فروید اعتقاد داشت که اکثر رفتارهای ماف بر اثر انگیزه هایِ ناخودآگاه غریزی انجام می شوند و ما هیچ گونه کنترلی بر آن ها نداریم. در ادامة قسمت های بعدی مجموعه، مفصلا به نظریات و آراء کلی و فروید بازخواهیم گشت.

3 . کل گرایی و جزء گرایی

طرفداران نظریة کل گرایی معتقدند که طبیعت بشری به نحوی ساخته شده است که فقط با مطالعة کلیت وجود او، می توان او را شاخت؛ اما پیروان جزء گرایی بر این عقیده اند که برای شناخت هر انسان، باید هر جزء از وجود و رفتارش، مستقل از سایر اجزاء مورد مطالعه قرار گیرد. این تفاوت دیدگاه، علاوه بر تاثیر بر بینش ما نسبت به شخصیت انسان، بر شیوة مطالعه و تحقیق و پژوهش ما نیز اثر می گذارد.

کل گرایان که مکتب گشتالتی یکی از مهمترین آن هاست، ادعا می کنند که انسان فقط در کل قابل بررسی است و چون مجموع عددی خصوصیات یک پدیده، کل آن را نمی سازد و روابط کیفی این اجزاء مهم هستند، به همین دلیل تشریح عناصر جزئی هر پدیده به تنهایی، ماهیت و تمامیت آن را روشن نمی کند. کلی گرایان معتقدند که یک شی ء و به خصوص موجود زنده را هر چه به اجزاء بیشتری تقسیم کنیم، آن شی ء نه تنها به صورت مشخص تر و انضمامی در نمی آید، بلکه جنبة انتزاعی بودن آن بیشتر می شود. برای مثال نصف یک گچ باز هم گچ است؛ فقط کوچکتر است.

در مقابل این نگرش، جزئی گرایان معتقدند که رفتار بشر را تنها می توان همانند شناخت پدیده های فیزیکی و شیمیایی، با مطالعة جزئیات و تجزیه و تحلیل عناصر آن شناخت.

مهم ترین سخنگویان جزء گرایان، رفتارگرایان هستند. آن ها معتقدند که بررسی شخصیت انسان نیز مانند شناخت آناتومی است، یعنی همانگونه که در آناتومی باید اجزاءِ ساختمان سلولی بدن را مطالعه کرد، برای شناخت شخصیت انسان نیز باید عناصر جزئی سازندة رفتار را،  واحد مطالعة رفتار بشر قرار داد و تنها با این برداشت می توان روش های عینی، علمی و مشخصی برای پژوهش در شخصیت انسان به دست آورد.

4 . طبیعت گرایی و محیط گرایی

علاقه مندان به مسئلة شخصیت همیشه این سوال را مطرح می کنند که چه مقدار از شخصیت ارثی است و به طبیعت انسان مربوط می شود و وراثتی است و چه مقدار از آن با محیط و فرهنگ ارتباط دارد؟ این موضوع در تاریخ تکامل عقاید بشری، هر زمان به نحوی اندیشمندان را به خود مشغول کرده است.

طبیعت گرایی در روانشناسی، تاریخی طولانی دارد. برای مثال، بقراط، پدر علم پزشکی، معتقد بود که خلقیات فرد انسان از تعادل چهار مزاجِ «خون، صفرای زرد، بلغم و سودا(صفرای سیاه)» تشکیل می شود. در قرن بیستم نیز، افرادی مانند کرچمر و شلدن در نظریه هایی که ارائه داده اند، خصوصیات و خلقیات روانی انسان را به ساختمان طبیعی و جسمانی او مربوط دانستند. در ادامة این مجموعه، در توضیح مکتب سرشتی، به آراءِ این دو متفکر باز خواهیم گشت.

در نظریة افرادی مانند فروید نیز، مفهوم نهاد(Id) که در شکل گیری زیربنایی شخصیت اهمیت فراوانی دارد، به خصوصیات سرشتی و نهادی افراد مربوط می شود. در برابر طبیعت گرایی، مسئلة محیط گرایی در ایجاد و تکامل شخصیت قرار دارد. این اختلاف نظر حتی به موضوع هوش نیز کشیده شده است: آیا هوش بیشتر تحت تاثیر خزانة ژنتیکی است و یا تحت تاثیر میزان و کیفیت تحریکی که در موقعیت های مدرسه و منزل فراهم می شود، قرار دارد؟ رفتارگرایان تاثیر یادگیری و شکل گیری عادت ها را که از محیط و فرهنگ ناشی می شوند، در مجموع سازندة شخصیت می دانند. به عقیدة آن ها از زمان واتسون تاکنون، این امر، مهمترین و اساسی ترین مسئله در مطالعة شخصیت بوده است.

5 . ثبات و تغییرپذیری

یکی از پرسش های اساسی دربارة شخصیت آن است که آیا شخصیت فرد انسان دائما در حال تغییرات مهم، اساسی و بنیادی است یا اینکه برعکس، ساختمان اولیه و زیر بنایی شخصیت انسان ثابت است و تغییراتی که در افراد می بینیم، روبنایی و سطحی است؟ بعضی و از جمله فروید، معتقدند که ساختمان شخصیت انسان در همان اوان زندگی(حدود 5 یا 6 سالگی) به طور اساسی و زیربنایی شکل می گیرد و هرگونه تغییر مهم و اصولی، تا همان زمان رخ می دهد؛ تغییراتی که روی می دهند، جزئی اند و در حقیقت تکرار تغییر ساختمان های اولیه شخصیت اند. این موضوع به اهمیت نسبی گذشته و تجربه های دوران کودکی ما در مقایسه با رویدادهایی که بعدها در زندگی رخ می دهند، مربوط است. کدام دسته از تجربه ها در شکل دادن به شخصیت از تاثیر نیرومندتری برخوردارند؟ هرگاه همانند فروید معتقد باشیم که رویدادهایی که در دوران خردسالی و کودکی ما رخ می دهند، در شکل گیری شخصیت نقش بسزایی دارند، در نتیجه باید معتقد باشیم که رشد بعدی فرد از بسط موضوع های اساسی و مهمی است که در سال های اولیة زندگی اتفاق می افتند. شخصیت ما تقریبا تا سن 5 سالگی و یا حول و حوش آن تثبیت می شود و در ادامة زندگی در معرض تغییرات اندکی قرار می گیرد

در قطب مخالف این عقیده، با نظریه های افرادی مانند اریکسون، اریک فروم، کارن هورنای و به خصوص محیط گرایان روبه رو می شویم. آن ها معتقدند که شخصیت، پدیده ای متغیر است که دائما با تغییرات اساسی روبه رو است. به طور مثال، اریکسون معتقد است که نحوة برخورد هر فرد در زندگی، به طور کلی در مراحل اولیة رشد و تکامل او شکل می گیرد، اما با وجود این، در هر مرحله از رشد، بر اساس نحوة زندگی فرد و بحران هایی که در آن رخ می دهد، جهت شخصیت به نحو چشمگیری تغییر می کند.

6 . ذهنیت و عینیت

آیا عوامل ذهنی، روانی و دنیای تجارب شخصیِ فرد، بیشترین تاثیر را روی رفتار او می گذارند یا اینکه عوامل عینی بیرون از فرد موثرترند؟ این اختلاف نظر، امروزه بین پدیدارشناسان و رفتارگرایان، بارز است. برای مثال کارل راجرز که در زمینة شخصیت، نمایندة پدیدارشناسان محسوب می شود، معتقد است که «دنیای درون هر فرد و نوع برداشت او از واقعیات، بر رفتار او تاثیری بیشتر از عوامل بیرونی دارد». در حقیقت، بر مبنای این دیدگاه، آن اندازه که برداشت فرد از واقعیت بیرون اهمیت دارد، خود واقعیت بیرون بااهمیت نیست. نظریة رفتارگرایان درست مخالف این نظریه است. اسکینر که نمایندة آن هاست، عقیده دارد که وظیفه و هدف اصلی تحلیل علمی، تشریح چگونگی رفتار شخص است. یعنی باید بتواند توضیح دهد که رفتار یک شخص به عنوان یک سیستم فیزیکی، در رابطه با شرایط زیستی او چگونه تکامل می یابد، شکل می گیرد و تغییر می کند. بنابراین تعریف، ما باید علوم فیزیک و فیزیولوژی را به لحاظ ارتباط آن ها با محیط و رفتار انسان ها مطالعه کنیم. در این رابطه، اسکینر معتقد است که هدف اصلی علم روانشناسی، یافتن رابطة علمی میان محیط و رفتار ارگانیسم است. در هر صورت، برای یکی از این نظریه ها، بررسی تجارب شخصی افراد مهم است و برای دیگری، مطالعة رفتارهای بیرونی، عینی و قابل اندازه گیری اهمیت دارد.

7 . درون کنشی و برون کنشی

موضوع مورد بحث در این بخش، این است که در توجیه شخصیت انسان، محور علیت در وجود اوست یا در خارج از وجود او؟ آیا انسان دارای اراده و آگاهی است و رفتارهای خود را از درون می سازد و یا اینکه رفتارهایش پاسخ های انعکاسی به محرک های بیرونی هستند؟

از دیدگاه درون کنشی، منبع رفتار انسان در درون اوست و نه بیرون از او. انسان عمل می کند و نه اینکه عکس العمل نشان دهد. یکی از طرفداران این نظریه(آبراهام مزلو) به روشنی می گوید که: «بشر آینده را در درون خود دارد».

به عکس نظر فوق، در برداشت برون کنشی، اعتقاد بر این است که رفتار انسان، در اصل واکنشی به محرک های بیرون از ارگانیسم اوست. از این دیدگاه، علت ایجاد رفتار انسان، زیاد به خصوصیات وجودی او بستگی ندارد و عوامل محیطی نقش پررنگی در بروز رفتارهای انسان دارند.

8 . تعادل و تکامل

این دو از خصوصیات، بیشتر به مسئلة انگیزه و انگیزش در انسان مربوط می شود. در این بخش، باید به این پرسش اساسی پاسخ داد که انگیزة حیاتی و عمومی انسان چیست؛ گریز از تنش ها و به دست آوردن تعادل حیاتی؟ یا رشد، تکامل و خودشکوفایی؟

بر اساسِ نظریة تعادل، انسان دارای نیازها و غرایزی است. در هر فرد برای رفع این نیازها و رسیدن به حالت تعادل و آرامش، انگیزه هایی به وجود می آید. بدون وجود این انگیزه ها، حرکتی برای رسیدن به تعادل صورت نمی گیرد و در نتیجه، نه موجودی زنده می ماند و نه شخصیت انسان تکامل می یابد.

از سوی دیگر، طرفداران نظریة تکامل مانند مزلو و راجرز اعتقاد دارند که انگیزیش اصلی در انسان، گرایش به رشد، تکامل و خودشکوفایی است. به نظر آن ها، انسان فقط به خاطر ارضای غرائز و احتیاجاتش زندگی نمی کند؛ بلکه به محرک ها، شرایط و هدف های جدید رو می آورد و به این شکل رشد و تکامل می یابد.

9 . شناخت پذیری و شناخت ناپذیری

ویلیام جیمز، روانشناس پراگماتیستِ آمریکایی می نویسد: «دانش ما قطره ایست و جهالت ما دریایی». سوال اساسی این بخش این است: آیا انسان قادر است تمام مسائل مربوط به وجود خود را بداند و یا اینکه چنین امری، حتی در آینده امکان پذیر نیست؟

آن هایی که جبرگرا و عینی نگر هستند، طبیعت بشر را کاملا قابل بررسی و قابل مطالعة عینی و شناخت پذیر می دانند. واتسون معنقد بود که با مشاهده و آزمایش های دقیق علمی، دستیابی به قوانین اصولی طبیعت بشر و شناخت عوامل اساسی وجود او امکان پذیر است. اسکینر نیز از جمله افرادی بود که این برداشت را به طور کامل قبول داشت.

اما افرادی مانند کارل راجرز معتقدند که دنیای تجارب درونی افراد، امری کاملا شخصی و ذهنی اس که دائما تغییر می کند. به همین علت، ارزیابی و دستیابی علمی به آن و شناخت آن به طور کامل میسر نیست؛ و با مطالعة احوال هر فرد، تنها ممکن است تا حدودی او را بشناسیم، بنابراین نمی توان با قوانین علمی عام و تعمیم یافته، همة افراد را شناخت.

10 . بی همتایی یا جهانشمولی

آیا ماهیت انسان بی همتاست و یا جهانشمول؟ این مسئله موضوعی است که اکثر نظریه پردازان شخصیت را از هم جدا می کند. شخصیت یک فرد را چنان بی همتا می توان در نظر گرفت که هر عمل یا سخن وی، همتا یا معادلی در دیگران نداشته باشد. دیدگاههای دیگر بی همتایی را می پذیرند، ولی آن را در الگوهای کلی رفتاری مورد قبولی تفسیر می کنند که در یک فرهنگ معین، کمابیش جهانشمول است.

نقش ارزیابی در مطالعة شخصیت

ارزیابی شخصیت از حوزه های اصلی کاربرد روانشناسی در دنیای واقعی است. مثلا، روانشناسان بالینی از طریق ارزیابی شخصیت، می کوشند افراد بهنجار را از افراد نابهنجار جدا کنند.

برخی از روش های ارزیابی شخصیت عینی و برخی نیز کاملا ذهنی و مستعد جهت گیری های شخصی اند. در کل اعتقاد بر این است که بهترین روش ارزیابی شخصیت باید دارایِ سه شرط پایایی، اعتبار و استانداردسازی باشد.(این ها همان مواردی است که در درس مدیریت منابع انسانی با آن درگیر بودیم)

استانداردسازی به معنی همسانی در شرایط و روش اجرای یک آزمون یا هر روش ارزیابی شخصیت دیگری است. مثلا در صورت سنجش دو گروه در آزمونی، لازم است که دستورالعمل، زمان پاسخ دادن به مواد آزمون و حتی شرایط محیطی اجرای آزمون یکی باشد.

پایایی به معنای ثبات و همسانی نمره های آزمون در طول زمان است. کسب دو نمرة متفاوت در اجرای مجدد یک آزمون، نشانة بی ثباتی آزمون است و به همین دلیل، چنین آزمونی را نمی توان با اطمینان برای ارزیابی شخصیت به کار برد.

روش های گوناگونی برای تعیین پایایی یک آزمون وجود دارد. یکی از این روش ها، روش بازآزمایی         (test-retest) می باشد. در این روش یک آزمون را دوبار بر روی آزمودنیهای یکسانی اجرا می کنند و سپس با استفاده از ضریب همبستگی، این دو مجموعه نمره را از لحاظ آماری با یکدیگر مقایسه می کنند. هر چه ضریب همبستگی بین این دو مجموعه نمره بالاتر باشد، پایایی آزمون بیشتر است.

روش دیگر محاسبة پایایی استفاده از صورت های هم ارز یا موازی است. در این روش، آزمودنی ها به دو آزمونِ هم ارز پاسخ می دهند. هر چه همبستگی بین دو دسته نمره بالاتر باشد، پایایی آزمون بیشتر است.

سومین روش، روش «دو نیم کردن» است. در این روش آزمون یکبار اجرا می گردد، سپس آزمون به دو نیمة مساوی تقسیم می شود و همبستگی نمره های دو نیمه محاسبه می شود.

اعتبار به این موضوع اشاره دارد که آیا آزمون همان چیزی را می سنجد که برای اندازه گیری آن ساخته شده است؟ آیا آزمون سنجش اضطراب، واقعا «اضطراب» را می سنجد؟

به طور کلی چند نوع اعتبار وجود دارد که از مهمترین آن ها برای پیش بینی رفتارهای آتی افراد، می توان از اعتبار پیش بین یاد کرد:

اگر داوطلب ورود به دورة MBA هستید و از این رو باید به آزمونی در این رابطه پاسخ دهید، در صورتی که افرادی که سال های قبل در این آزمون نمرة بالایی اخذ کرده اند، موفق شده باشند و بالعکس، چنین وسیله ای را می توان یک آزمون معتبر برای پیش بینی عملکرد MBAبه حساب آورد. تعیین اعتبار پیش بینِ یک آزمون، مستلزم محاسبة همبستگی بین نمرة آزمون (متغیر پیش بین) و اندازة عینی رفتار(متغیر معیار) است که نسبت مستقیم با هم دارند.

اعتبار محتوا به محتوای مواد آزمون و یا به عبارت دیگر به تک تک مواد آزمون اشاره دارد. برای اینکار، باید ارتباط هر یک از مواد آزمون را با چیزی که آزمون می خواهد اندازه گیری کند، مشخص نمود. برای مثال برای اندازه گیری «نیاز به تحریک و هیجان خواهی»، با تحلیل محتوای مواد آزمونِ «هیجان خواهی»، می توان مشخص کرد که مواد این آزمون(مانند «من سقوط آزاد با چتر را دوست دارم») چقدر می تواند بین افرادی که رفتار هیجان خواهی بالایی دارند و آن هایی که ندارند، تمایز قایل شود.

اعتبار سازه، به قابلیت آزمون در سنجش سازه ای مثل یک صفت و یا انگیزه که یک مولفة فرضی یا نظری رفتار است، اشاره دارد. برای مثال، اضطراب یک سازه است. محاسبة همبستگی نمره های یک آزمون جدید و شاخص های معین و معتبر دیگر اضطراب، روشی مناسبی برای پاسخ به این سوال است که آزمونی که جدیدا برای سنجش اضطراب ساخته شده است، عملا همین ویژگی را اندازه گیری می کند؟

امروزه در روانشناسی رویکردهای عمدة ارزیابی شخصیت عبارتند از:

پرسشنامه های خودسنجی، روش های فرافکن، مصاحبه ها، روش های ارزیابی رفتاری و روش های ارزیابی نمونه گیری اندیشه

شخصیت از دیدگاه متفکران روانشناسی

روش های ارزیابی خود سنجی:

در این رویکرد، سوالاتی مطرح شده و از آزمودنی ها خواسته می شود که بر اساسِ رفتارها و احساس های خود، در موقعیت های مختلف به آن ها پاسخ دهند.

دو نمونه از پرسشنامه های متداول خودسنجی عبارتند از: پرسشنامة چندوجهی شخصیت مینه سوتا(MMPI) و پرسشنامة روان شناختی کالیفرنیا(CPI). آزمون MMPI دارای 550 ماده است که با جواب های بله، خیر و نمی دانم باید پاسخ داده شوند. مثلا مواد زیر را دارد:

از اینکه مردم در مورد من اشتباه فکر کنند، ناراحت می شوم.

وقتی دربارة چیزی با دیگران بحث می کنم، خیلی زود تسلیم می شوم

مواد این آزمون، مواردی چون سلامت روانی و جسمانی، نگرش های مذهبی، اجتماعی، سیاسی، جنسی، عوامل تحصیلی، شغلی، خانوادگی و زناشویی، گرایش های رفتاری روان پریشی را در بر می گیرد.این آزمون همچنین دارای 10 مقیاس بالینی است که صفت های شخصیت از جمله افسردگی، هیستری، رفتار ضد اجتماعی، برون گرایی اجتماعی ، زنانگی-مردانگی، پارانویا، هیپوکندریا، ضعف روانی، اسکیزو فرنی، هیپومانی را می سنجد

آزمونCPI دارای 480 ماده است که باید با جواب های «بله» و «خیر» همراه شود. این آزمون دارای پانزده مقیاس شخصیت از قبیل جامعه پذیری، پذیرش خویشتن و مسئولیت پذیری می باشد.

پرسشنامه های دیگری هم هستند که یا صفات و یا ابعاد خاص شخصیت از جمله درون گرایی-برون گرایی، جامعه پذیری، سلطه پذیری- سلطه گری، بلوغ هیجانی و امنیت هیجانی را می سنجند.

روش هایِ فرافکن، مصاحبه ها، روش های ارزیابی رفتاری و روش های ارزیابی نمونه گیری اندیشه در اینجا مورد بررسی قرار نمی گیرد. در بخشی جدا به نام ارزیابی شخصیت، هم ارزیابی خود سنجی و هم بقیة موارد به  دقت مورد بررسی قرار می گیرند که موضوع قسمت های آخر است.

منبع: http://razvarzi.persianblog.ir
در این مورد:

کانال تلگرام روانشناسی تغذیه و لاغری با مطالبی به روز و جذاب

 

همچنین با پیوستن به گروه لاغری ما درجمع تعداد علاقمند و با انرژی  برنامه کاهش وزن خود را دنبال کنید


 

 
  • منتظر بمانید
نام
ایمیل
پیام
حداکثر تعداد کاراکتر : 1000
کد امنیتی
متن تصویر زیر را در کادر مورد نظر وارد نمایید.
captcha
loading...
باز گشت به صفحه اصلی باز گشت به صفحه مطالب
...:::: تمامي حقوق اين سايت برای سامانه تغذیه هوشمند محفوظ می باشد ::::...
...:::: کپی برداری از مقالات سایت با ذکر منبع بلامانع است ::::...
Design By: Ahmad
|||